تبليغاتX
مهتاب عشق

مهتاب عشق

آن روزها گذشتند

آن روزها گذشتند . روزهای پیاپی شور و زندگی . روزهایی که بوی امید می داد . لحظه هایی که مرا تا اوج خوشبختی می رساند. آنجا که به ابرها دست می کشیدم و ثانیه هایی که دریای نیلوفر قلبم قد می کشید و می پیچید و به بغض ابرها می رسید اما...

حالا من مانده ام و دلتنگی . من مانده ام و دنیایی حرف نگفته . حالا من هستم و خستگی از رکود لحظه های کبود خاطره . انگار گم شده ام در هجوم سکوتی تلخ . انگار از ذهن زمان پاک شده ام و در سیاهی سمج روزهای بی پایان گم .

کاش می توانستم از دیار غریبانه دلتنگی هجرت کنم.کاش توان این را داشتم تا مرز رویای سبز با هم بودن پرواز کنم ودر آغوش مهربانی ها جانی تازه بیابم.

اما زندگی عوض نمیشود .روی لحظه ها پا می گذارد و می گذرد .

 

+ نوشته شده در  7 Nov 2006ساعت 10:6 PM  توسط علیرضا  | 

اي عشق راه دورمن

اي عشق راه دورمن

شكسته ي مغرورمن
حادثه رفتن تو بود

مهم نبود غرور من
مهم  نبود شكستنم

به  پاي تو نشستنم
مهم توبودي عشق من

نه قصه ي  دلبستنم
اشكام به وقت رفتنت

عذاب تلخ  باختنت
ارزش داشت عزیزمن

معجزه  شناختنت
مهم نبود دلسوختنم

دورازتوپرپرزدنم
به افتخارعشق تو
مي گم كه بازنده منم

+ نوشته شده در  7 Nov 2006ساعت 10:3 PM  توسط علیرضا  | 

با من بمان

با من بمان ,

برای من بمان ,

پیشم بمان , تو که با لبخندت به من هستی  دادی , با من بمان ,

بمان تا شکوه گذشته را زیباتتر سازیم , بمان تا راه نیمه رفته را به آخر برسانیم  , بمان تا ....

خوب من , مهربانم در کنارم باش و مرهمی باش برای دلم ...

 سخت محتاجم بوجودت ....

+ نوشته شده در  7 Nov 2006ساعت 9:56 PM  توسط علیرضا  | 

تقدیم به هستی بخش

می خواهم از تو , برای تو و به خاطر تو بنویسم . تویی که روزی آفتابی عیان گشتی و ذره ذره در دلم رخنه کردی و سکان روحم رابه دست گرفتی و آن را با خود به دور دستها و به ساحل موفقیت بردی ....

وقتی به آسمان نگاه میکنم به عظمت دلت پی میبرم که به اندازه ی آسمان است . این عظمت را میتوان از چشمهایت دید .

کاش می شد لحظه ای ببینمت و عطر وجودت را احساس کنم .

دستانت را ببوسم و نگاه مهربانت را که تمام وجودم است بار دیگر ببینم .

سرسبز ترين بهارتقديم تو باد.... اواي خوش هزار تقديم تو باد
گويند لحظه ايست روييدن عشق.... ان لحظه هزار بارتقديم توباد

+ نوشته شده در  7 Nov 2006ساعت 9:54 PM  توسط علیرضا  | 

پدر

اون که به من قدرت زندگی میده تو هستی

خوب میدونم اون بالاها پیش خدا نشستی

بگو به من چیکار کنم با دل خون و خسته

وقتی برای دیدنت پل سفر شکسته

دلم برات تنگ پدر می خوام تو رو ببینم

سر بزارم رو شونه هات کنار تو بشینم

حرفی بزن چیزی بگو یک عمره چشم به راهم

چرا ازم جدا شدی مگه چی بود گناهم

اون که میخواد به دیدنت پر بزنه منم من

اون که میخواد به روی تو سر بزنه منم من

وقتی میای به خواب من می ترسم از بیداری

ترسه که باز تنها بری باز منوجا بزاری

در به دری یار منه از اون روزی که رفتی

هنوز به من خیال من میگه که زنده هستی

ای پدرم سایه نشو پیش نگاه خستم

خوب میدونی عمری من منتظر تو هستم

اونکه برات نامه میده به این نشون منم من

اسم تو رو داد میزنه از دل و جون منم من

ای پدرم سایه نشو پیش نگاه خستم

خوب میدونی عمری من منتظر تو هستم

 

 

+ نوشته شده در  6 Nov 2006ساعت 5:5 PM  توسط علیرضا  | 

تنها

افسرده ، بي پناه ، پريشانحال ــــ

افتاده ام به گوشه ي تنهائي

من يكطرف نشسته ام و غمها

ايستاده اند گرم و صف آرائي

***

در بزم گرم زندگيم، بيگاه

سنگي فتاد و ساغر من بشكست

طفلم رميد و همسر من بگريخت

دستي رسيد و رشته ما بگسست

***

عمري قرار زندگيم بودند

رفتند و هيچ صبر و قرارم نيست

خواهم ز چنگ حادثه بگريزم

ايواي من كه پاي فرارم نيست

***

كو خنده هاي كودك دلبندم؟

آن گر مخوي نغمه سرايم كو؟

آنكس كه كودكانه گه بيگاه ـــ

ميگفت قصه ها ز برايم كو؟

***

ايواي از شكنجه هاي تنهائي

كو همسرم؟ كجاست هماغوشم؟

فرزند من كجاست كه با شادي ـــ

بالا رود ز دست و سر و دوشم؟

***

خاموش مانده خانه من امشب

در آن خروش و همهمه بر پا نيست

دلبند كودكم كه دلم ميبرد ـــ
آرام جان خسته «‌ بابا » نيست

***

اي تك ستاره هاي شب تارم

اي اشكها! ز ديده فرو ريزيد

اي لحظه هاي غم زده! بنشينيد

اي ديوهاي حادثه! بر خيزيد

***

در اين شب سياه غم آلوده

من هستم و سكوت غم انگيزي

وز اين سياه چال ،نصيبم نيست ـــ

جز واي واي شوم شباويزي.

+ نوشته شده در  14 Sep 2006ساعت 9:11 PM  توسط علیرضا  | 

سال نو مبارک

+ نوشته شده در  16 Mar 2006ساعت 2:23 PM  توسط علیرضا  | 

بازگشت

+ نوشته شده در  20 Oct 2005ساعت 0:43 AM  توسط علیرضا  | 

سلام

سلام

سلامی به گرمای آفتاب عشق  

سلامی که دارد تب وتاب عشق 

به پیر و جوان و به هر مرد و  زن 

به  آن  دسته  از  عاشقانه وطن 

سلامی که شور و  نشاط   آورد 

توان  بر  دل  نا  توان  پرور ام     

سلامی پر از عطر وبوی بهار      

به گلهای  غمگین  دور  از  دیار   

به آنان  که  هجرت  گران  یافتن  

به  آنان  که  جان را در  آن باختن 

        به لوحی که سبز است وسرخ و سپید 

به صبحی که دارد نشان از امید   

    سلامی که  برخیزد  از  روح و جان  

سلامم به ایران  و  ایرانیان باد    

 

+ نوشته شده در  8 Oct 2005ساعت 3:39 PM  توسط علیرضا  | 

خاک

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  20 Sep 2005ساعت 8:30 PM  توسط علیرضا  | 

انــتـظـار

انــتـظـار


دوبـاره امـشب تو قلبم ، گـل عشق تـو جوونه كرده
نـفسم عطر تو گـرفته ، بــاز دل تـو رو بهونه كرده
رفـتي و بي تـو شكـسـتم ، بــه انـتـظـارت نـشـستم
نيستي ولي بـا خيالت ، جـز تو به كسي دل نــبـستم


تـو دنياي ما آدما ، يكي شـادي داره يكي غـم داره
اونيكه پر از غم زندگيش، دل منه كه تو رو كم داره
تو نيستي اما يـاد تو ، تـوي دل مـن شـده مـوندگار
بـيا كـه بـا بـرگشتنت ، تــموم مـيشه ايـن انـتـظـار


مـونـده از عـشق پـاك تو، بـرام هـزار تـا خـاطره
تـو نـيستي امـا عــشق تـو، مـحالـه از يــادم بـره
هـنوز صـداي خـنده هات ، وقتي كه ميشم بي قرار
مي پـيـچه تـو گوشم ميگه ، تـموم مـيشه اين انتظار


+ نوشته شده در  13 Sep 2005ساعت 2:11 AM  توسط علیرضا  | 

روز مبادا

+ نوشته شده در  10 Sep 2005ساعت 1:57 AM  توسط علیرضا  | 

خدا حا فظی

+ نوشته شده در  6 Sep 2005ساعت 7:56 PM  توسط علیرضا  | 

00!

در ميان سرزمين خواب من
يك پرنده منتظر نشسته بود
يك پرنده غريب كه تمام آرزوهاي خويش رادر دوبال كوچكش خلاصه كرده بود
دنيا مكاني است براي تجربه كردن.دنيا جايي است براي بودن.دنيا محلي است براي ...عاشق شدن،عاشق بودن و عاشق زندگي كردن
هر لحظه از اين دنيا خاطره ايست كه شايد بارها و بارها بر آن گريستيم و گفتيم اي كاش
...مي شد فقط يكبار ديگر تكرار مي شد
دنيا يك لحظه دوست داشتن است كه در نگاهي پيدا مي شود
بوسه شايد يكي از بزرگترين دليل هاي دوست داشتن است كه هميشه همراه ما خواهد ماند
بوسه جاي است در عشق كه هيچ وقت جاي خود را از دست نخواهد داد و هميشه پايدار خواهد ماند
بوسه يعني عشق،دوست داشتن،زنده بودن،خاطره بوسه يعني تمام دنيا
+ نوشته شده در  5 Sep 2005ساعت 4:21 PM  توسط علیرضا  | 

دل داری

تا حالا چند نفر رو دل داری دادين و حس کردين که اروم شده؟
تا حالا چند نفر شما رو دل داری دادن و اميد وارتون کردن؟
براتون راه زندگی کردن روشرح دادن
و شما احساس سبکی کردين؟
خيلی شده نه؟
تا حالا چند تا بلاگ خوندين که واقعا احساساتی شدين؟
چند تا بلاگ خوندين که جزو واقعيت های زندگی بوده؟
خيلی خوندين نه؟
چرا ما همه فقط بهمون از بچه گی حرف زدن رو ياد دادن؟
چرا عمل کردن توش نيست؟
خوب تئوري بلديم خوب حرف می زنيم خوب دلداری می ديم
ولی نوبت خودمون که می شه از همه بدتريم!
اينطور نيست؟
به همه می گيم اين خوبه اون بده
بعد خودمون می مونيم که چی خوب بود چی بد!
جالب نيست؟
چرا از عمل فقط حرف زدن و تئوريشو بلديم؟؟
موفق باشيد
يا حق
+ نوشته شده در  30 Aug 2005ساعت 4:30 PM  توسط علیرضا  |